آنيتاآنيتا، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 5 روز سن داره

آنيتا ثمره عشق مامان و بابا (آنیتا فرشته ای از جنس آسمان)

ارامــــــــــــــــــــــش

اره وقتي بهش فکر مي کنم نفس عميقي مي کشم و اروم ميشم فکر کردن بهشو دوست دارم اما فقط توام باشي بدون تو نميتونم نميتونم تصور کنم کسي نباشه کلاس ببرت بهت برسه حمومت کنه نازت کنه هر چند ازم دور ميشي گريه نميکني يا به قول دکترا منو نميشناسي اما دلم نمياد زير دست نامادري بزرگ شي همه اونايي که ميميرن خيلي زود فراموش ميشن خاصيت زندگي اينه مادر بخاطر همين اصلا نگران پدرت نيستم تنها نگرانيم تويي و عزيز جون و خاله و بابا جون بخاطر همين چند وقتيه همه ي ارزوم مردن من و تو باهمه حتي فکر کردن به اينکه با هم نيستيم بهم ارامش ميده خيلي دوسش دارم شايد خيلي ها دوسش نداشته باشن و وحشت داشته باشن اما من ندارم  اي...
25 مرداد 1391

جلسه شانزدهم کاردرماني

واي خداي من کلي دعا کردم که تو کاردرماني بهانه نگيري اما فايده نداشت گريه ميکردي در حد ضجه زدن و هق هق کردن هم نميتونستم گريه رو ببينم و هم ناراحت بودم که شما همکاري نکردي و دو ساعت و نيم تو ترافيک موندن هيچ نتيجه اي نميده و دست خالي برميگردم خونه اقاي سليماني هم حسابي باهات راه اومد و درمقابل گريه هاي وحشتناکش هيچ چيزي نگفت ازش عذر خواهي کردم و باهم برگشتيم باز با غصه و ناراحتي برگشتم خونه اما سليماني چيزي گفت که خوشحالم کرد گفت جلساتي رو ميخواد بذاره که دکتر پيشياره حضور داشته و ايشون هم با شما کار کنه مثل اينکه سليماني هم فهميده من چقدر اذيت ميشم خدا...
24 مرداد 1391

بهانه گيري چرا مادر؟

ديروز ميخواستم برم خونه عزيز شما رو بذارم اونجا و برم اداره تا رسيديم اونجا بهانه گيري و گريه شروع شد دوست نداشتم برم اما مجبور بودم هستي رو هم با خودم بردم کارم تموم شد و برگشتم خونه بابا رسيده بود خونه عزيز شما هنوز داشتي بهانه ميگرفتي بعدازظهر بابا که از خواب بيدار شد و افطار کرد نشست سر کامپيوتر دوران مجردي من و شروع کرد به درست کردنش وقتي روشنش کرد و عکس ها رو ديدم داغ دلم تازه شد چه دوران قشنگي فارغ از اين همه سختي ..... دلم ميخواست برگردم واقعا دلم ميخواست برگردم به اون دوران ريلکس و راحت زندگي کنم عکس هايي که با دوستان و همکارا انداخته بودم تمام خاطرات و تفر...
24 مرداد 1391

یکی دیگه از روزای سخت هم گذشت......

خواب موندیم 7:30 تازه از خونه زدیم بیرون اینقدر عجله ای رفتیم که یکی از کارت ها ی عابر موند تو کیف خودم تو خونه و کارتی که همیشه تو کیف شما هست و فقط 100 تومن توش بود همراهم بود به خاله سمیرا زنگ زدم که به کارتم پول بریزه و بنده خدا رو از خواب بیدار کردم از پله های کلینیک شهر که داشتم میرفتم بالا دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم و بی اختیار اشک میریختم به بابا اشاره کردم شما رو ببره منم میام نشستم رو صندلی های طبقه اول و خودمو خالی کردم اومدم پیش بابایی و بازم نتونستم و اشک و اشک هرکی منو میدید دور از جون فکر میکرد کسی رو ازدست دادم یه جوری نگام میکردن یه خانمی که تو کلینیک بود اومد باهام صحبت کرد  و...
22 مرداد 1391

ساعت 7:30 صبح وقت وپ

اصلا نمیتونم بخوابم استرس داره میکشه منو ای کاش امشب بمیرم و به صبح نرسم طاقت بیهوش شدنتو ندارم به پدری گفتم فردا با ما بیاد شاید نتونم از پس کنترل کردن خودم بربیام جلوی اون اصلا بروز ندادم که ناراحت شه و غصه بخوره اما دارم میترکم از بغض این چند وقته یاد گرفتم صبور باشم....... تنهایی اشک بریزم....... به روی خودم نیارم ..... یاد گرفتم قوی باشم...... اما الان نمیتونم اشک نزیزم بالاخره منم مادرم کدوم مادری هست طاقت دیدن بیهوش شدن بچه ی 14 ماهشو داشته باشه این دومین باره یه بارم برای امارای بیهوشت کردن بمیرم مادر بمیرم برات   ...
21 مرداد 1391

شب بیست و یک ماه مبارک رمضان

چقدر خوب که شما رو تونستم ساعت 2 بخوابونم اینجوری با خیال راحت میتونستم درد دل کنم باز هم پای تلویزیون و حرم امام رضا انگار اونجا بودم چقدر دلم برای نگاه کردن و نشستن تو صحن انقلاب تنگه قابل گفتن نیست علاقه ی من به این امام همام باز هم صدا زدن اسما الله و نجوای جوشن کبیر باز هم قران به سر گرفتن و قسم دادن به قران برای گذشت خدا از گناهان برای من خسته و نگران گذر ثانیه ها خوشایند نبود دوست نداشتم تموم شه چقدر حس فریاد داشتم یه حسی وسط بغضم بود که دوست داشتم با فریاد بیرون بریزم اما بخاطر پدری بلند گریه نکردم تمام سختی هایی که از دوران بارداری تا زایمان و رسیدن شما به 14 ماهگی کشیدم ...
21 مرداد 1391

جلسه پانزدهم کاردرمانی

پنج شنبه ساعت 11 شمارو بیدارکردم تا به کارات برسم که ساعت 12:15 بزنیم بیرون از خونه زود برسیم که وقت از دست نره ساعت 13 رشد بودیم یه روزم که ما زود رسیدیم منشی کلینیک اشتباه کرده بود و اصلا مارو تو لیست نذاشته بود تا 14:15 معطل شدیم و چه خوب که خاله مهشید انجا بود و حسابی با هم گپ زدیم والا من حوصله ام سر میزفت تنها بدی که این معطلی داشت این بود که به وقت خواب شما نزدیک شده بودیم و خسته هم شده بودی و موقع کاردرمانی نق و غر و گریه شروع شد منم از جلسه آقای عنبرا برای اقای سلیمانی تعریف کردم تمومم که شد من وقت دندانپزشکی داشتم خودمونو رسوندیم بلوار کشاورز و بابا هم از اداره اومد ...
21 مرداد 1391

يه فراموشي باور نکردني

ديدي يادم رفت! اصلا باورم نميشد يادم بره! واي خدايا................! چه حس بدي بود. يعني اينقدر‍‍‍!!!1 اينقدر درگير زندگي شدم؟ مگه ميشه ادم روز به اين بزرگي رو يادش بره؟ سالگرد عقد رو؟ اينم نشونه درگير زندگي بودنه ديگه........ اميدوارم ديگه تکرار نشه! بابايي هم فکر کنم يادش رفته بودا‍‍!  اخه 17 يعني دو روز بعد  يه کارت هديه و کيف پول چرم کادو داد بهم ولي من هيچي ندادم بابايي انشالله سال ديگه اين دو روز قشنگمون تو مرداد رو جشن ميگيريم تلافي فراموشي و بي حوصلگيمون رو در مياريم قول ميدم... برات نصفه شبي شعر سرودم   تمام سال براي نظار...
19 مرداد 1391

جلسه چهاردهم کاردرماني

اي بابا ما همش داريم دير ميرسم ا ه اه خيلي عصباني شدم اخه هم ماشين بنزين نداشت هم پول نداشتم و بايد ميرفتم عابر بگيرم و بنزينم بزنم دوباره يه ربع دير رسيديم خوب بود اما گريه کردي ويخورده پسر خوشگل خاله مهشيد شيطوني کرد و شما هم که ناز نازي لوس کردي و خودتو حالا نق و گريه انگار مادري دنبال بهونه بوديا! يه نيم ساعتي نشستم تو کاردرماني و يه خورده با توپ بزرگا سعي کردم باهات کار کنم اما راستش کار من نبود واقعا سخت بود اقاي سليماني و فتح هم حسابي خنديدن خلاصه اين جلسه هم گذشت چهارشنبه هم کنسل کردم و از پويش ز...
19 مرداد 1391